تبليغاتX
چاقي خوشبخت در آستانه تاهل

چاقي خوشبخت در آستانه تاهل

دیگه در آستانه نیستم،متاهل شدم ولی بازم چاقی خوشبختم...

نه....
فردا نه
چند ساعت بعد هم نه....
چند ثانيه ديگر هم نه...
همين الان...
براي مادرت يک کاري بکن
اگر زنده است دستش را
اگر به آسمان رفته است ... قبرش را ….
اگر پيشت نيست ... يادش را ….
اگر قهري...چهره اش را ….
اگر آشتي هستي پايش را...
ببوس
--

هوراروزتون مبارک دوستایه خوب من.از طرفه من به مامانهایه خوشگلتون هم تبریک بگید.هورا

دوستون دارم

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 11:38 توسط المیرا

یا سلام وعرض ادب


حالتون چطوره دوستان؟


این مدت سرم بسسسسیار شلوغ بودابله .این اثاث کشی سمیرا کلی وقت ما رو گرفت.سعید واقعا"باجناقه خیلی خیلی خوبیه چون تقریبا"تمامه کارایه خونه رو انجام داد چونیول دامادمون دیر از سره کار میومد ونمیتونست.


تقریبا"هرروزش با سعید میرفتیم مولوی تا خریدایه سمیرا رو انجام بدیم والبته موکت خریدیم براش.خلاصه خونه خوشگلی شد ایشالا براشون خوش یمن باشه.praying


چند وقت بود دنیاله یه فروشگاه وسایل شیرینی پزی میگشتم.فروشگاه دیدنیها تو تجریش رو میشناختم ولی اونجا فقط قالب میفروخت بنابراین اینقدر گشتیم که بالاخره یه فروشگاه عالی پیدا کردیم وچیزایی رو که دوست داشتم خریدم.فکر کنم خیلیاتون فروشگاه خوشه رو بشناسید .من که نمیشناختم اتفاقی پیداش کردم والبته شنیدم خیلی معروف بوده.


4شنبه هم مامانم اینا اومدن خونمون وخیلی خیلی خوشحالم کردن.تمامه مجسمه هارو از دست رز قایم کرده بودم .ناهار براشون پیتزا درست کردم وبعدش با هم رفتیم فروشگاه ویه ذره مامان وسمیرا والبته خودم خرید کردیم.قیمتها سرسام آورهاسترس!خلاصه دوتا فیلم هم دیدیم که یکیش مرهم بود که من خیلی دوستش دارم،بعدش شام هم براشون مرغ سوخاری درست کردم که خودم کلی ذوق کرده بودم از اینهمه استعدادم.به همه عروس خانوما توصیه میکنم از این چند کاره ها بخرن که بدجوربدرد بخوره.چون تو سرخ کن روغن باید تا قسمته خاصی باشه وکلی روغن میبره ولی تو این چند کاره ها با یه ذره روغن هم سرخ میکنه.من که خیلی راضیم.قلب


البته 5شنبه رفتن خونشون چون یولدامادمون جمعه صبح زود از مسافرت میومد.من که کلی دلم گرفت وچشمایه بزرگمان پر از اشک شد با رفتنشان!گریه


جمعه هم که بالا مهمون اومد وماهم اونجا بودیم وظهرش با برادرهایه همسر رفتیم نمایشگاه کتاببای بای.اونا بن داشتن ومیخواستن برایه بچه هاشون کتاب بخرن.منم چندتا کتاب برایه یاس خریدم .ولی واقعا"اشتباهه که با ماشین شخصی بری  برایه اینکه مترو خیلی راحت تره.ما که ریقمون در اومد از بس راه اومدیم.شما با مترو برید که اینهمه خسته نشیدها.از خود راضی


شنبه هم رفتم خونه مامان چون 1شنبه صبح زود باید میرفتم دکتر معدم.معده اینجانب ورم شدید داره با کلی هلیکوباکتری بی شخصیتزبان!درهرصورت سعید مجبورم کرد که برم دکتر.خلاصه رفتم وکلی هم لاس خوشکهمژه زدیم با دکتر و اومدم خونه.البته این دکتر خیلی پیره ها وهمه دکور مطبش خیلی قدیمیه حتی روپوشی که تنش میکنهhee hee!ویزیت25 تومن!!!!!!!حاضر بودم هرشب معده درد داشته باشم اینهمه پول ندم خواهر


در کل خونه مامان عالیه،وقتی میرم اونجا دیگه دوست ندارم بیام خونمون اگر اصرارهایه سعید مبنی بر دلتنگیمژه!خونه بدونه تو خوب نیستاز خود راضی!وکلی لوس بازیهخیال باطل دیگه نبود تا آخره هفته میموندم.آخه مثله قدیما با مامان وسمیرا میرفتیم تو خیابون دور میزدیم ومامان میوه وسبزی میخرید.کلی منو برد به گذشته ها البته کمی غمگینم کرد!وقتی میبینم مامان وبابام نسبت به قبل چقدر پیر شدن دلم میخواد بترکه.


دیشبم شام رفتیم خونه داییم.خیلی خوب بود ودختر داییم همه رو برایه تولده پسرش دعوت کرد.60نفر مهمون دارن ومن با کماله میل درست کردنه الویشو بر عهده گرفتم والبته خرید نوشابه ها ونون باگت وکاور ساندویچ .خیلی دوست دارم به دیگران کمک کنم واینکار خوشحالم میکنه.ولی مامانم سرزنشم کرد که تو دوست داری کمک کنی سعیدرو چرا به زحمت میندازی؟whistling!ولی سعید گفت اشکال نداره!رو کولمون نیست که!تو ماشین میزاریم.به به به این همسرهورابغل


میبینید دنیا چقدر کوچیکه!یکی از دوستایه دوره ای بهم زنگ زدon the phone - New! وگفت یه دوستش که من اصلا"نمیشناسمش منو شناخته!یعنی اینکه عکسمو دیده وگفته منو میشناسه!گفته ااااا همون چاقی خوشبختهhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/godfathersmily.gif!حالا ابن دوستام فهمیدم وخلاصه همش شبا بهم اس ام اس میدم که مگه چاق بد بختم میشهخنثی!دیگه به اون دوستم گفتم اگر خیلی همه جا پخش بشه مجبورم آدرسمو عوض کنم.ولی اون کسی که منو شناخته کاملا"ناشناخته باقی مونده،اگر اینجارو میخونه دوست دارم بدونم که کی هستی،من دیدمت آیا؟؟؟


راستی تولد سعید هم در سکوت خبری وخیلی ساده برگزار شدhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/cakesmileyf.gif.یه بار خونه مامانه من یه بار هم بالا.کلی هم بچم پول جمع کرد بعد همشو داد به من که لباس بخرم.میدونید که من از لباس میرم بالا.whistling


نکته:ورود غزل وهمدم به ادامه مطلب ممنوع میباشد!به علته یار تو دلیبغل

چقدر نوشتم خسته شدم.دوستون دارم ومراقبه خودتو باشید.ماچماچ


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 12:32 توسط المیرا|

سلام بر عزیزانه دل


درگیره اثاث کشی خواهر والبته مهمون داری هستم.در اسرع وقت با عکسهایه متنوع خدمت میرسم.


مراقبه خودتون باشید وI LOVE YOU PMC

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 9:28 توسط المیرا

با سلام وعرض ادب


حالتون چطوره؟خوب ميدونم که چندتا از دوستام خيلي خوب نيستنناراحت مثله دي ماهي عزيزم ونيلوفرقلب.خدا بهشون صبر بده.


راستش هفته هايه بعد از عيد يک کمي کسل کننده داره ميگذره!سعيد برخلافه هميشه ساعت 4مياد خونه ولي خيلي خوب نيست چون بيشتر به پروپايه هم ميپيچيم.خيلي وقت هم هست که بيرون نرفتيم ومن خيلي دوست ندارم.البته ميخوام رويه رو عوض کنم.چون بيشتره تقصيرها گردنه تنبليه خودمه!


ديروزم سره يه چيزه واقعا"بيخود دعوامون شد.خيلي بد بود بعدش من خيلي حرفايه ناراحت کننده اي بهش زدم.اونم وايساده بود گوشه کمد وخيلي مظلوم منو نگا ميکرد.بعدش من چندتا حرف بد زدم واحساس ميکردم داره مثله تير ميخوره به قلبش آخه چهرش با حرفايه من تو هم ميرفت وچشماش پر ميشدنگران!دلم براش اصلا"هم نسوخت!


البته بعدا"دلم براش سوخت وبعدش با هم آشتي کرديم ولي از بس گريه کرده بودم چشمام تا شب ميسوخت.خلاصه شبش رفتيم بيرون و بعد از خريد ساندويچ رفتيم پارک.منم ازش معذرت خواهي کردم واونم همينطور.بعدش گفت چون منو ناراحت کرده ميخواد واسم عطر بخره بنابراين رفتيم هايلند ولي من راضي نشدم.راستش خيلي تو موده عطر خريدن نبودم واحتياجم نداشتم.بعدش اومديم خونه و يه فيلمه مزخرف ديديم که استاد شاکردوستسبز بازي کرده بود ومثله هميشه از بازي زير پوستيش لذت بردمزبان!در آخر هم تو خوابم همش با موضوعه فيلمه درگير بودمخنثی .....


7ارديبهشت تولد سعيد جانم هستش ولي بخاطره اثاث کشيه سميرا تمامه برناممون بهم خورد.منويي تهيه کرده بودم که خيلي عالي بود وميخواستم که خانواده سعيد وخودم هم باشن ولي کنسل شد!هفته بعدم که دامادمون ميره شيراز ونيستش!فعلا"که نميدونم چي ميشه.سعيد که چهارتا پاشو کرده تو کفش که بايد همه باشن ولي من ميگم روزه تولدت بايد کيکي ببري!راستي همين موضوعه بسيار حياتي باعثه دعوايه ديروزمون بودها!!!


يخچالمون ماننده باسنه ملا تمييزه!امرو بايد بريم ويه ذره خريد کنيم.البته من ديگه آدمه ولخرجي نيستم وخيلي الکي خريد نميکنم.يعني چيزي رو ميخرم که واقعا"لازمش دارم.آفرين به خودم!


مادر شوهرم تعريف ميکنه چند شبه پيش تلفنشون زنگ زده وبعدش پدر شوهرم از خواب پريده به جايه تلفن کنترله تي وي رو برداشته وبه جايه دکمه talk،پاوره تي وي رو زده وخاموشش کرده بعدش الو گفته!کلي خنديديمنیشخند...


پسر دايييم هم که معروف بود به جنيفرwhistling!رفته خونه مادرش بعدش اونا ماهي خريده بودن ريخته بودن تو پارچ آب!بعدش جنيفر اصلا"نديده توش ماهيه برداشته وسر کشيدهwhistling!يهو ماهيه خورده به لبش،البته لب که نه!يه عالمه سيبيل(کلا"نازيه واسه خودش)شنيده ها حاکي از اينه که اصلا"پشيمون هم نبوده از خودنه ابه ماهيينیشخند!!!


دلم يه سفر شمال ميخواد!


دوستون دارم


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 14:2 توسط المیرا|

سلام بر دوستان ویاران باوفا


اینهمه تاخیره بنده رو به بزرگیه خودتون ببخشین واگر علت را جویا باشین همان.خجالت......می باشد.  جایه خالی را خودتان پر کنید.راهنمایی؛همان صفت بنده میباشد!!!نیشخند


خدمتتون عرض کنم این عید خیلی خیلی عالی بود وبه من خیلی خوش گذشت.خوب پارسال که اولین ساله زندگی مشترک بود به علته فوته مادربزرگ خودم قبل از عید راهیه شمال شدیم برایه ساله اوله مادر بزرگ و هفته بعدشم رفتیم مشهد.ولی امسال همش رفتیم عید دیدنی وکلی خوش گذشت.البته یه عالمه فیلم وسریال هم دیدیم ولی اصلا"آجیل نخوردیم ها!


چند روز مونده به عید برایه خرید میوه وسمنو و خورده ریز رفتیم تجریش.یعنی عالی بود.وای اونهمه شلوغی وسروصدا.دستفروشی،بافته سنتی بازارچه،بویه سمنو...به به به خیلی عالی بود.ایشالا از ساله بعد همش میرم تجریش.خیلی نوستالژیک بود


قبل سال تحویل هم تا 4صبح بیدار بودیم ولی بعدش خوابمون برد.البته هشت صبح سعید خودشو آب جارو کرده بود منم بیدار کرد ولی من حسابی بد خواب شده بودم وکسل.با همون لباس خواب وموهایه بهم ریخته نشستم سره سفره.اون روز تا آخرش خواب آلود بودمخمیازه ولی از فرداش حالم اومد سره جاش.


چندروز پیش رفتم موهامو کوتاه کردم وهرچی دکلره بود وزد وکلم سبک شد.البته این روزا حسابی اعتماد بنفسم اومده پایین وکوتاهیه مو اولین قدم بود تا یه ذره نسبت به خودم احساسه بهتری داشته باشم.بعدش متوجه شدم بخاطره وکس صورت حسابی جوش زدم وبخاطره دست کاری کردنشون لک اورده.البته این یه پروسه تکراریه که بعده هر اصلاح سراغم میاد وبا دارو حل میشه.بهرحال شنبه رفتیم پاساژ مریم وباز هم کرم شب وروز اوریف*لم خردیم.من که خیلی راضیم از کرمهاش.حالا نسبت به پوستمم احساسه بهتری دارم.طبقه برنامه ای که تو فروردین برایه خودم تنظیم کردم یه سری قوانین هم هست که ملزم به رعایت کردنش هستم  ومهمترینش کم خودنه تنقلات وشیرینی جاته.فعلا"خدارو شکر همه چیز خیلی خوب هستش.الهی شکرpraying


5شنبه پیش هم مهمون داشتم وکلی خسته شدم.ولی خیلی سعی کردم مثله قدیم مهمونی رو سخت نگیرم.کلا"قبل از مهمونی از استرس وفکر که چی درست کنم ویا حتی تو چه ظرفایی بزارم که خوشگل بشه اصلا"خواب وخوراک نداشتم ولی اینبار زیاد خودمو اذیت نکردم.البته هی میرفتم تو فکر ولی زود خودمو دعوا میکردم وبی خیال میشدم.واسه مهمونی سالاد کلم،الویه،لازانیا وزرشک پلو با مرغ وژله خرده شیشه درست کردم که لازانیا رو یادم رفت بیارم سره میز چون تو فر گذاشته بودمش.البته برایه همشون تو ظرف ریختم وبردن.


امروز بعده یک هفته می خوام برم خونه مامان.دلم براشون خیلی تنگ شده مخصوصا"یاس ورز.احتمالا"شب هم بمونم.


دلم برایه شما هم خیلی تنگ شده بود.مراقبه خودتون باشید.بوس


هی وای من!19سالگرد عقدمون بود!چرا یادمون رفت؟؟؟



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 13:47 توسط المیرا|

سلام بر دوستانه خوشگل ومهربون


پیشاپیش ساله نو برهمه شماوخانواده محترمتون مبارک باشه.ایشالا سالی پراز سلامتی وخوشبختی پیشه رو داشته باشید.


دوستتون دارم ومراقبه خودتون باشید.



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 21:3 توسط المیرا

با سلام بر نازنازي هايه منhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley4.gif


خدمتتون عرض کنم بازم اين سعيد جانه من سرماخورده ومريضه!گوشش خيلي درد ميکنه والبته لرز هم کرده.با اصراره خودش تو پذيرايي خوابيد ومن بالايه سرش پايه لب تاپ!اومدم بلند شم پام رو لحاف ليز خورد با باسن نشستم رو پهلوشwhistling!يک دادي زد انگار ساختمون ريزش کرده روش!


خيلي باحاله که هرکس رز رو ميبينه ميگه واي الي اين چقدر شبيهه تو هستش!داييام ميگن حلال زاده به خالش رفته!کلي کيف ميکنم.چشماش سياه وخوشگله وموهاش لخته.شايد واسه همينه که من اينهمه دوسش دارمخیال باطل.مامان وباباش کلي حال ميکنن که بچشون شبيهه منهمژه،البته دامادمون در کماله پرويي ميگه اميدوارم ژنه چاقيشو از خالش به ارث نبره.


چند وقته وقتي کسي ميخواد عکس بندازه من کلي روش زوم ميشم!دقت کردين هرکس يه فيگور ميگيره؟به نظره خودم وبرخلافه نظر دیگران من خيلي خوش عکس نيستم!يعني تو عکسا خيلي بد ميخندم!ولي يه دوستم با اينکه خيلي خوشگل نيست ولي هم بلده تو عکسا چطوري وايسه که چاقيش نشون نده والبته لبخنداشم خيلي خوشگله.من دلم ميخواد ياد بگيرم فيگوره مخصوص به خودم چطوري بايد باشه!شما راهي بلدين؟


ديدين بعضيا تو عکسها به نقطه نامعلومي خيره ميشن؟انگار به ابديت زل زدن!نیشخند


البته تو خانواده ما عکسه تکي معني نداره!خوده من جزوه جوادهايي هستم که ميپرم رو کوله اون بنده خدا که منم تو عکسش باشم،اصلا"هم به وزنم فکر نميکنم!عکسه 1نفره تبديل ميشه به يه عکسه ايلي!البته چندبارم به علته شلوغي وهل وفشار يا از پشت افتادم وتو عکس نبودم يا نيمي از بدنم بوده که حاکي ازاينه که دارم هل ميدم!

با سعيد جانم رفتيم نارمک و کفش وکیف دم دستی وشال وبلوز خريدم.بازهم خريدايه سعيد موند که قراره تو روزايه ديگه انجام بشه.سعيد ميگه من دارم از بلوز بالا ميرم!چيکار کنم؟وقتي ميبينم چيزي سايزم ميشه ميخرم ديگه مثله لاغرها نيستم که همه جا وهميشه لباس به تنشون پيدا بشه...هي خواهر دست رو دلم نزار که خيلي خوردم whistling،البته فکر بد نکنید من چاقه خیلی خوشتیپی هستم ها!بلهمژه


رز وقتی کوچیکتر بود وقیل از اینکه شبیهه من بشه یه ذره شبیهه افغانیها بودنیشخند.منم اسمشو گذاشته بودم "شنبه" ولی سمیرا گفت من شنبه هارو دوست ندارم بزاریم اسمشو "چهارشنبه"


کارایه خونه تموم شد ودر یک عمل انتحاری بالارو هم تمییز کردیم وهمه جا خیلی عالی شد.خونمون رو که میبینم کیف میکنم!به به به


پی نوشت:برایه بابا ومامان هم عیدی خریدم.البته عیدیه سمیراهم مانتو هستش که قراره یگیره.این چیزا برایه اونها خیلی کمه.اگر هزار جفت کفشم برایه بابام بگیرم جبرانه اونهمه زحمت وتلاشش برایه خرجه دانشگاهه منو خواهرم نمیشه.همون خوشحالی ودعاشون برایه من وسمیرا اندازه دنیا ارزش داره.البته سعید هم منو همیشه وهمیشه یاری کرده وهیچوقت نه نیاورده.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 20:0 توسط المیرا|

با عرضه سلام وروز بخیر خدمته تمامه رفیقانه قدیمی وصمیمی


دیروز داشتمخیال باطل فکر میکردم چه خوب بود همه ماهها مثله اسفند پراز شوروهیجان والبته خرید فراوان بود.ولی نمیدونم چرا اینهمه داره تند تند میگذره ومن که فعلا"با کلی کار عقب موندم.


این روزا بینه خونه مامان و خونه خودم در رفت وآمدم والبته اضافه کنید دوره هایه دوستانه،رفتن به خیاطی،رفتن به مولوی وشوش وپاسداران وهفت وحوض ومهمترینش بازار.......هرکدوم از این محله ها برایه من یه چیزه خاص داره.مثلا"تو پاسداران یه ظرف فروشیه که من خیلی به اونجا سر میزنم یا شوش برایه پیدا کردن وتکمیل سرویس لرد شیدم!والبته مولوی برایه خرید موکت مامان وپادری برایه خودم....چی بگم دیگه من یه سر دارم چهارتا پا(مصداقه یه سر وهزارسودا)


چند وقته پیش مامانم دندون مصنوعیشو گم کرده بود.البته به قوله خودش اون عقبی هارو!کلی هم دنبالشون گشت!معلوم نیست با کدوم غذا مایه بیچاره خوردیمشمتفکر!بابام بی خبر اومده خونه سره شام یهو از بابام میپرسه طاهر دندونمو ندیدی؟؟؟نیشخند


من وسعید هتوز هیچی نخریدیم!اصلا"فرصت نمیشه.هفته پیش تازه پارچه مانتوییه خودم ومادر شوهر رو دادم خیاط هنوزم بهم زنگ نزده واسه پرو.


دیشب باز یه سر رفتیم پاسداران واسه یه ظرف دکوری.خیلی به خونم میومد با این امید رفتم که 32تومنه وحتما"میخرم!ولی نگو اشتباه کرده بودم و50تومن بود.منم راستش دلم نیومد ولی میدونم که بعدا"میخرمشهورا.کلا"امکان نداره به چیزی زیاد فکر کنم وبهش نرسم....


خیلی وقت پیشها دامادمون رفته بود انباریشون تا اونجارو مرتب کنه.از قضا همسایشون هم تازه نامزد کرده بود وبه علته نازک بودنه دیوارها کلی سرو صدا بنده خدا شنیده بود.میگفت دختره همش میگفته یا ابولفضل!!!نیشخند


از خونه تکونیمون فقط راهرو مونده البته این جمعه من پیشنهاد دادمhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hellskitchsmiley2.gif دسته جمعی بالا یعنی منزله مادر شوهر رو تمییز کنیممژه.آخه پدر شوهرم زونا گرفته وحالش خیلی خوب نیست.من به همه میگم پدر شوهرم زامبی شده!


به علته اینکه زندگی تو یه ساختمون قوانینه خودشو داره وقهر ودلخوری وچشم در چشم بودن تو این شرایط خیلی سخته بعد از اون قهر کذایی من ودر کبوندنه خفنم با اینکه کسی به من حرفی نزد ولی من کلی انرژی منفی رو از بالا حس میکردم ودوست نداشتم.بنابراین به سعید پیشنهاد دادم که برایه پدر ومادرش گل بخریم.کلا"تو خانواده همسرم این کارها بسیار عجیب وغریبه ولی تو خانواده من یه امره متداوله.هم سعید کلی تعجب کرد وهم مادروپدرش.هردوشون کلی بغض کردن وهیجان زده شدن.اون شب با خیاله راحت وبدونه انرژی منفی خوابیدم.در کل من آدمهارو خیلی زود میبخشم برایه اینکه دراین صورت خودم کلی راحت میشمخیال باطل.


وای چقدر حرف زدم.دوستون دارم خیلی خیلی خیلی


ادامه مطلب عکس یه سری خریدام!البته ماه پیش خریداری شدن




ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 23:27 توسط المیرا|

سلام وشب بخیر


آخه الان نیمه شب وسی دقیقس وحتما"شمایی که فردا باید برین سره کار خوابین.من خیلی تا این وقته شب بیدار نمی مونم ولی امروز بخاطره سردرده خیلی خیلی بدی که حتی با خوردنه 2تا پروفن هم خوب نشد ومنو مجبور کرد ظهر یه چرته خیلی دردناکی بزنم الان در خدمته شما هستم.


خدمتتون عرض کنم سعیدسرمایه بدی خورده وهرچی هم بهش اصرار میکنم که بره دکتر گوش نمیده وهر شب مراسم بندری ولرز ایشون رو همراه با استرس وسردردهایه صبح تحمل میکنم.


چند روزه جو_ خونه ما خیلی بد شده.یه دلیله محکمشم بی حالی سعید هستش،ولی منم خیلی بی حالم،حتی حوصله خونه مامان رو هم ندارم.یه دوسته صمیمی هم از خودم رنجوندم واسه اینکه برنامشو بهم زدم و گفتم حوصله ندارم بیام مهمونی!دیروزم طی یه عصبانیته خیلی بد از بالا اومدم پایین ودره پایین رو اونقدر محکم بستم که نزدیک بود بشکنه!بعدش یه پیش دستی که دستم بود زدم رو زمین وبه هزار تکه تقسیم شد !بعدش به سعید گفتم حالم از خودشو خانوادش بهم میخوره!بیچاره سعید خوابیده بود تا صدایه شکستن اومد یه 2متری از جاش پرید!تو عمرم اونهمه از ناراحتی وعصبانیت نلرزیده بودم!خیلی شبه بدی بود!البته امشبم دسته کمی از دیشب نداشت!


با خانواد شوهر یه جا زندگی کردن خیلی سخته!در کنار نکاته مثبتش خیلی مسائل بد وآزار دهنده هم پیش میاد!سره همین دکتر نرفتنه سعید که تقصیره منم نبود نمیدونید چقدر من اذیت شدم وحرف شنیدم!حالا هم همشون با من سرسنگینن!دلم خیلی گرفته.سعید خیلی خیلی مظلومه!خیلی وقتا به خاطره اون هیچی نمیگم ولی خیلی وقتا هم کم میارم!اون که خدارو شکر همش پشته منه وهمینم یه ذره مامانشو اذیت میکنه!


امیدوارم این انرژی منفی از خونه ومن وسعید دور بشه.خسته شدم ازبس گریه کردم بعدشم سعید پشته سره من گریه کرد!این مردا چرا اینقدر مظلومانه گریه میکنن؟؟؟


امسال عید زیاد دوست ندارم خرید کنم واسه اینکه میدونم حسابی این فروشنده ها از آدم میکنن.از آرایشگرا نگو که کولاکه!واسه همین کوتاهیه موهامو میزارم بعده عید ولی واسه دکلره موهام شامپو رنگ ساژ میگیرم واحتمالا"بنفش میکنم.بعده عید ایشالا میخوام موهامو مسی کنم.فهمیدم که به سبزه ها خیلی میاد!کیف وکفشم که از پارسال دارم ونو هستش فقط مانتو وشال میمونه والبته برایه سعیدم کفش!


آشپزخونه من سرامیک هستش وتمییز کردنش واقعا"برام سخته،به همین دلیل رفتیم وموکت خردیم.خودمم تنهایی کله آشپزخونه رو تمییز کردم.حالا موکت که بندازیم خیلی خوب میشه وراحت میشم.به به به


به دلیله اینکه رز گوشیمو کرده تو دهنش وحسابی تفیش نموده بنده الان صاحبه یه گوشی داغون هستم که اسپیکرش سوخته!دلم براش تنگ شد!


ببخشید این پستم خیلی خنده دار نبود!میخواستم بنویسم ولی راستش بدونه انرژی +نمیشه دیگران رو هم خندوند!پس اینبار منو ببخشید


الان نوشت:چرا همه شکلکام پرید؟؟؟وا......

نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 1:36 توسط المیرا|

سلام


راستش نمیدونم چی بگم دیگه!هرچی بگم تکراریه!منظورم هرچی از دلتنگیهام به این مکان وبه شما بگم تکراریه!این چه حسیه که هم اعصاب خوردیه،هم عذاب وجدانه هم کلافگی!تا وقتی هم که آپ نکنی وبه دوستات هم سرنزنی از بین نمیره.واسه من که اینطوریه.اگرزمانه آپ نکردنم طولانی بشه همه این حسها یهو بهم نازل میشه.البته خیلی وقتها هم شرایط جوری میشه که هیچ وقتی یا حالی برات نمیزاره.به هرحال خیلی خوشحالم که تونستم بیام وبنویسم.


خدمتتون عرض کنم سه شنبه قبل از تعطیلات ساعته 3شب به سعید زنگ زدن که داییش فوت کرده،خنثیصدایه گریه مادر شوهرمگریه از بالا اومد وماهم رفتیم پیشش.دلم براش خیلی سوخت حالا من هرچی زور میزنم وبه خودم فشار میارم وبه بدترین چیزا فکر میکنم تا یه ذره اشکم بیاد نمیشهمتفکر.سعید بیچارم اینقدر مظلوم گریه میکرد که دلم میخواست بترکه ولی اصلا"من گریم نمیگرفت،بیشتر داشتم به این موضوع فکر میکردم که وای چند روز سعید باید بره برایه مراسم!اگر خوده اصفهان میرفتن که من دوست داشتم تازه داشتم با پلیدی به چندتا دوستایه وبلاگیم که تو اصفهان هستن فکر میکردم که آخ جون میبینمشون ولی متاسفانه بر طبقه وصیته اون بنده خدا میبردنش به سرزمین مادریش که یه دهه بی آب وعلف وخیلی سرده.بنابراین هم مامانه سعید هم باباش میدونستم با شرایطه سخته اونجا ما عروسا نمیریم والبته اون بیچاره ها خودشون از قبل گفته بودن...


خلاصه من اومدم خونه مامان واونا رفتنبای بای.خیلی خیلی دلم گرفته بود چون به خاطره تعطیلی موندشون اونجا حتمی بود.البته جمعه عصر موقعه خداحافظی از خونه پدر هم برام خیلی سخت بود.مثله دورانه مجردی صبح مامانم تو خونه بود البته با رز.خیلی خوب بود!بعدش سمیرا ویاس هم زمان میرسیدن کلی خوش میگذشت.مامانم که هی میرفت میومد میگفت چه خوبه تو اینجاییخیال باطل ولی وقتی داشتم میرفتم همش میگفت داری میری؟اینجا بودی هواسم به خوردو خوراکت بود اونجا هیچی نمیخوری بچم!!!whistling


کلا"200کیلو هم باشیم مامانم باز فکر میکنه داریم از گرسنگی وضعف رنج میبریمنیشخند!!!فقط میگه بخوریدhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hallcandysmile.gif!!!نمیدونم این همه چاقی رو تو ما نمیبینه؟؟؟خدا نکنه رژیم بگیریم همش میگه غذا بخور پوست واستخون شدی،رنگت زرده!!!کاش همه نظرشون مثله مامانم بود!خیال باطل


به حال این هجران تموم شدوخاله همسرم هم همراهشون اومد تهرانزبان.وقتی این خاله که برایه بچه هایه خواهرش خیلی عزیزه میاد یه ذره اوضاع عوض میشه.همه دوست دارن یه کاری براش انجام بدن تا بعدا"حرفی پشتشون نباشه و در این امر عروسها بی نصیب نیستنناراحت.البته برایه من که اصلا"مهم نیست ولی خوب ترکش هاش بعضی وقتا به منم اصابت میکنه!بعدشم اگر این خاله 1ماهم تهران باشه همه پسرا همراه با زن وبچه هاشون چترن اونجا ومتعاقبا"من وسعید هم باید بریم بالا کلافهومادر شوهره بیچاره باید برایه14نفر هر شب شام بپزه.وبه دنباله خودش خیلی حرفها هم پیش میاد ومنم مجبورم چند نفر رو که خیلی باهاشون حال نمیکنمسبز رو هرشب ببینم وبه دنبالش یه سری دلخوریها وحرف شنیدن هم پیش میاد،البته به دنباله همون خودشیرینی که قبلا"گفتم.نگران



اون وقتا که مجرد بودم با 3تا دوستام مجردی رفتیم مشهد.خیلی خیلی خوش گذشت.یه شب رفتیم شهربازیش،سواره ترن هوایی شدیماسترس!دوستم زهرا که چادری هم بود نشست پیشم.با اینکه خیلی پولدار بودن ولی به خاطره شرایطه بسته زندگیش هیچ وقت سواره ترن نشده بود.بنابراین خیلی هیجا ن داشت.اومدیم میله رو ببنیدم که به علته چاقیwhistling من بسته نشد ورو هوا موند.خلاصه ترن راه افتاد  یعنی من داشتم میوفتادم هی میله میرفت بالا منم دودستی گرفته بودمش.دوستم انگار از دنیا رفته بود نه جیغ میزد نه عکس العمل نشون می داد.انگار شوک بهش وارد شده بودخنثی بهرحال بعده کلی جیغ زدن وترسیدن وقت تموم شد.حالا من پیاده شدم ،دوستمم پیاده شد،خیلی آروم وساکت!بعد که پشتشو نگاه کردم دیدم کلی جیش کردهنیشخند!!!تموم مدت در حاله ترسیدن وخراب کاری بوده!


خوب خیلی حرف زدم این خاطره هم گفتم که یه ذره از حال وهوایه بد در بیایم!مژه


آهان با یه روز تاخیر ولنتاین مبارک باشه.من که یه کادویه خوشگل از سعید گرفتم.براتون  یه زندگی پراز عشق وروزایه خوب آرزو میکنم.ایشالا هیچ کدومتون غم نبینید.قلب


دوستتون دارم خیلی خیلی خیلی ودلم براتون تنگ شده بود.ماچ


بعدا"نوشت:قضاوتهایه این پستم شاید یه ذره مغرضانه باشه.این هم حاصله یک سری انرژی منفی هستش که دورمو گرفته.وگرنه خاله سعید وهم اوضاع اونقدرها هم بد نبودن که گفتم.....





ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 0:24 توسط المیرا|


آخرين مطالب
» روز زن مبارک
» روزانه بدون شوخی+کلی عکس
» ....
» دعوا وآشتی+عکس
» سلام+عکس
» تبریک +عکس هفت سین
» همه چی +عکس
» از همه جا+عکس
» کمی ناراحت
» برگشتم...سلام
Design By : Pars Skin